تبليغاتX
روزیازدهم
نامه های تنهایی من

خدانگهدار!!!!

خیلی تکراری شده اول همه چی سلام، فقط آخر نماز سلام میدیم شاید به این خاطر که بعد از تمام شدنش لیاقت دیدار یگانه معبود رو پیدا میکنیم. اول گفتم خدانگهدار چون میخوام خداحافظی کنم از نامه های تنهایی!!!!

تو بالا بلندی های ذهنم دنبال کلمه ای ،جمله ای،حرفی،حدیثی میگردم که اول حس دوست داشتن تو رو توصیف کنم بعد هم خداحافظی کنم،اما انگار تو این خاکروبه هیچی پیدا نمیشه،تمام صفحاتشو ورق میزنم، نخیر نیست که نیست،دوست داشتم یک مطلب قشنگ،یه مطلب استثنائی آخرین پست این وبلاگ باشه،اما انگار نمیشه ،مثل اینکه باید خیلی ساده خداحافظی کرد.

واسه تو هم سوال که چرا داستان نامه های تنهایی تموم شد؟

چون دیگه تنها نیستم ، البته قبلا هم تنها نبودم یعنی من بودم و اون خدای مهربون اون هیچوقت منو تنها نمیذاره اما الان غیر از من و خدا یکی دیگه هم هست که بودنش واسم خیلی مهمه و نامه های تنهایی خاطرات بدی رو واسم داره بدترینش هم رفتن خواهر خوبم بود اون روزا که هم اون تنها بود هم من، وحشتناک بودن اون، اون سر دنیا من این سر دنیا، اما الان نه اون تنهاست نه من..... دوست ندارم حالا که همه چی داره خوب میشه اون خاطرات تازه شه خاطرات تنهایی من، و و و .....

حس میکنم تو برهه ی زمانی خاصی هستم که باید وقت بیشتری واسه زندگیم بذارم همه چی سخت تر، عجیب تر،قشنگ تر،شیرین تر شده و به همه چی باید بیشتر از قبل برسم چون دیگه من نیستم به خاطر ما باید واسه همه چی وقت بیشتری بذارم.....

ببخشید اگر آخرین مطلب ،آخرین نوشته،یک نوشته ی استثنائی نشد.

از همه ی شما دوستای خوبم تشکر میکنم که این چند وقت نامه های تنهایی منو خوندید واقعا ممنونم از همتون،دوستتون دارم......................

التماس دعا...........

خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 10:23 PM  توسط سیما  | 

باید تو رو پیدا کنم  شاید هنوزم دیر نیست تو ساده، دل کندی ولی تفدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

سلام

من با این آهنگ شادمهر بهترین خاطرات با تو بودنو دارم تو مدتی که با هم بودیم هیچ وقت اینقدر از با تو بودن مطمئن نبودم هیچ وقت اینقدر احساس آرامش نداشتم سفر قشنگ و خوبی بود،ازت ممنونم با اینکه خیلی کار داشتی اما واسم وقت گذاشتی این کارت باعث شد 100%مطمئن شم که حرفات حقیقت و دوستم داری و اینکه دوست داشتنم نسبت به تو خیلی خیلی زیاد شد خواستم ازت تشکر کنم دیدم این کار سورپرایز خوبیه تو دفتر مجازیم ازت تشکر میکنم،مرسی بابت همه ی خوبیات............................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 9:39 PM  توسط سیما  | 

پیش پیش لا لا پیش پیش لا لا....

خوابش نمیبرد دیگر!چه کارش کنم؟

نمیتوانم که بکشمش!

بچه است خوب!

هر کار میکنم تا حواسش را پرت کنم و بخوابانمش،نمیشود!

این نصفه شبی گریه ش گرفته!بی قراری میکند.

بهانه ات را میگیرد!میگوید دلش تنگ شده!نمیدانم چه کار کنم؟!

از دوری تو خوابش نمیبرد کودک بی قرار درونم!!!

                                                               (پرستو عوض زاده)

من هم همین حس را دارم خوب چه کنم؟ دلم تنگ شده خیلی زیاد.....

برای تو دلتنگ نیستم،میدانم هنوز به نامه های تنهایی ام سر میزنی حتی اگر نظری هم نداشته باشی و نظراتت را در دلت بگویی من میفهمم،در صفحه ی مجازی ام رد پای نامحسوس، آمدنت را حس میکنم ،خوشحال نشو دیگر عاقل شده ام برای تو دلتنگ نیستم آن روزها خیلی خر بودم که دلتنگ تو میشدم!!!!تویی که به همین راحتی ........

دلتنگم اما ،نه برای تو!!!

دیگر تو، نه.

دلتنگ زندگی ام هستم!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 12:27 PM  توسط سیما  | 

          السلام علیک یا ابا عبدالله

سلام بر یاران خدا بر افرادی که لمس بزرگواریشان برایمان بسیار دشوار و گاهی غیر ممکن است،برایشان اندوهگین نیستم چرا که آنان از رفتنشان ناراضی نیستند،آنان از بودن در بین افرادی که درکشان نمی کردند رنج میبردند و برایشان اشک نمیریزم چرا که آنان را بهترین جایگاه نزد خداوند است ،اما برای خواری و کوچکی خودم میگریم،بر ذلالتم میگریم، بر اینکه آنان این همه زجر کشیدند تا من از زندگی درس بگیرم اما هنوز نتوانسته ام اولین کلاس زندگی را با موفقیت بگذرانم و میگریم برای تو...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 12:33 PM  توسط سیما  | 

میخوام بدم یه سنگ قبر، یه ورودیه شیک ،واسم بسازن به همون قشنگی که تو خواب دیدم هرکی ندونه تو که میدونی خوابهای من چقدر حقیقته..............

ای دو چشمت سبزه زاران،گریه ات اشک بهاران   میروم غمگین و نالان بهر من اشکی میافشان

ای سرا پا مهربانی ای نگاهت آسمانی    در دل نا مهربانم شوق ماندن مینشانی

ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی  با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی

میروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت     میروم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی

ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی  قلب سردم را چه بی حاصل به سویت میکشانی

عاشق و چشم انتظاری   پاک و روشن چون بهاری هرچه گفتم باورت شد حیف از احساسی که داری

چشمه ای خشک و سیاهم    خسته ای گم کرده راهم   بگذر از من چونکه دیگر زشت و سر تا پا گناهم

............................................................

چه روزای سختیه خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

من چطوری این همه درس رو بخونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حوصله ندارم یعنی این ترم به خوبی تمام خواهد شد؟ یعنی باز هم ایرانی می تواند؟

یعنی باز هم این همه بیماری  مختلف و درمان آنها در مغز پوسیده ام جا میگیرد؟؟؟

خدایا کمک کن با این همه دغدغه ی فکری یه بار دیگه توانایی خودمو نشون بدم که میتونمممممم...

م ی ت و ا ن م

خسته شدم،از درس خوندن خسته نیستم از استرس امتحان خسته شدم از اینکه اگر بیافتم واااااااااااااایییییییییی نه اصلا فکرشم نمیتونم بکنم دوباره این واحد ها رو بگذرونم،کلاسها رو میشه دو در کرد اما شهریه رو که نمیشه دو در کرد،میشه؟؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 2:15 PM  توسط سیما  | 

هیس،گوش کن!هیچ صدایی نیست،چه آرامشی،حتی موزیک رو قطع کردم...

تمام جسمم رو رو تخت رها کردم و با روحم پرواز کردم.....چه شب قشنگیه،آروم،ساکت؛ و از همه مهمتر تنهایی زیبایی که دارم،هیچی مثل تنهایی آرامبخش نیست امشب نیاز به خوردن کلرودیازپوکساید ندارم آروم آرومم....

چشامو میبندم،داره بارون میاد،اما هوا برفی بود نه بارونی،.....

از پنجره بیرونو نگاه میکنم،هوا فقط سرد،نه برف میاد نه بارون،اما وقتی چشامو میبندم حس میکنم داره بارون میاد....

فهمیدم این صدای بارونه ذهن منه که به شیشه ی قلبم میخوره،و باز هم پنجره با باران قراری دارد،باز باران عشق را در گوش پنجره زمزمه خواهد کرد،باز باران باز باران....

امشب آرامش فوق العاده ای دارم ،انگار خدا آغوشش رو باز کرده،آغوشش رو فقط برای من باز کرده،منم تو آغوش خدا آروم گرفتم،وای که این احساس غیر قابل توصیفه،کی میتونه بفهمه من امشب چه آرامشی دارم؟امشب موهام تو دست اونه،خود خدا موهامو نوازش میکنه،هیچ وقت اونو اینقدر نزدیک حس نکرده بودم...

همیشه فکر میکردم اگر یه روز اینقدر به من نزدیک شه من ازش چی میخوام؟چی بهش میگم؟

اما حالا که اینقدر نزدیکش شدم، هیچی ازش نمیخوام، فقط میخوام همیشه همینطور کنارم بمونه،آغوشش رو از من نگیره، سکوت معنا دارترین کلام بین ماست، سکوت دلنوازترین ترانه اس،سکوت بلندترین فریاد،سکوت بیشترین خواهشه منه،..........

خدایا دوست دارم،هیچ آغوشی آرامش آغوش تو رو نداره،هیچ ترانه ای زیبایی سکوت تو رو نداره،تو آغوشت من آزادم،رها،پاک،زیبا،.......

یعنی دارم آرامش مرگ رو تجربه میکنم؟ آرامش امشبم چه معنایی داره؟ هر چی که هست خیلی خوبه اونقدر خوب که دوست ندارم امشب تموم شه.....

خدایا خیلی        د و س ت د ا ر م...........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 1:1 PM  توسط سیما  | 

هیچی اینقدر عصبیم نمیکنه که وقتی یه مطلبی میاد تو ذهنم قلم و خودکاری واسه نوشتن نداشته باشم، همینه زندگی با یه آدم شلخته که وقتی داره میره بیرون تمام قلم و خودکارهای کیفتو خالی میکنه و میره تو این خونه قحطی خودکار ،اما وقتی بر میگرده اگر کیفشو بگردی از داخلش کلی خودکار و مداد کشف میشه که نمیدونه از کی گرفته اما من میدونم از یه مشت دانشجوی بیچاره که اونام مثل خودش گیج و منگن و عمرا اگر یادشون باشه بهش خودکار دادن. از چی میگفتم؟ آهان اینکه خیلی عصبی شدم و تمام افکارم پرید درد بدی رو داشتم تحمل میکردم اما وسیله ایی واسه تسهیل زایمان افکارم پیدا نکردم و ذهنم آبستن ماند........

عارف گوش میدم چقدر من این صدا رو دوست دارم آرامش خاصی میگیرم....

یه دل میگه برم برم   یه دل میگه نرم نرم

طاقت نداره دلم دلم   بی تو چه کنم؟

پیش عشقی زیبا زیبا خیلی کوچیکه دنیا دنیا  با یاد تو ام هر جا هر جا

ترکت نکنم

سلطان قلبم تو هستی تو هستی

دروازه های دلم را شکستی پیمان یاری به قلبم تو بستی با من پیوستی

اکنون اگر از تو دورم به هرجا بر یار دیگر نبندم دلم را سرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا..........

بازم تنهام،تنهای تنها،تنها با خدا یه گوشه خلوت کردم و نشستم آروم آروم گریه میکنم

نپرس چرا چون خودمم نمیدونم؟؟؟؟ گاهی اینطوری میشم دیگه دوست دارم گریه کنم، تحمل هیچ کسی رو ندارم سرمو رو بلندترین و بزرگترین و مهربونترین شونه ها میذارم و بغضم میترکد و اشک جاری میشود.....

آری شانه هایی که گاهی به دلیل وسعت زیادش آنها را گم میکنم شانه هایی که گاهی من لیاقت داشتنشان را ندارم و فراموشش میکنم شانه هایی که همیشه به روی من در غم و شادی گسترده است اما چشمان کم نور من گاهی آنها را گم میکند .....

آری **شانه های خدایی که همیشه همه جا هست اما من گاهی آنقدر پست میشوم که  بزرگی او فراموشم میشود .....

خوشحالم اما گریه میکنم ،تو هم مثل بقیه فلوکسی تین برایم تجویز میکنی؟ تو هم میگویی افسردگی است؟؟؟؟

نه نیست ،من میدانم همیشه در اوج خوشحالی سعی میکنم ناراحتی را تجربه کنم هرگاه خیلی خوشحالم یا خیلی غمگین و بارانی به قبرستان میروم تا فراموش نکنم هیچ چیز ماندنی نیست شادی تمام میشود،غصه پایان میابد، زرق و برق کدر و تیره میشود، تو مرا ترک میکنی ، اما یادهاست که میماند تو یه ترانه عارف میخونه: گله از رفتنت هرگزندارم ولی از موندن یاد تو فریاد آره فریاد فریاد که هیچ جوری از یاد نمیری.....

آره میرم که یادم نره یه روزی یه جایی منم اینجوری میشم گاهی به همه چی شک مینم حتی به اینکه من وجود دارم ......

مهم نیست بهشت باشه یا نباشه جهنم باشه یا نباشه مهم اینه که خدا هست همیشه همه جا خدایا منو محکمتر در** آغوشت بگیر من اینجا خیلی تنهام تو تنهام نذار خدایا ......

این روزا عجیب دلم تنگ میشه ....

واسه خدا،خدای مهربونی که همه جا و همیشه هست اما بازم دلتنگشم........

**(اگر گفتم شونه های خدا، آغوش خدا من اونقدر عقل دارم که بدونم آغوشی و شونه ایی برای اون بزرگ بی همتا نیست اما من دوست دارم با خدا اینطوری حرف بزنم)**

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 2:3 PM  توسط سیما  | 

بازم اون کابوس همیشگی چهارمین بار در این ماه این کابوس رو دیدم نمیتونستم از خواب بیدار شم نفسم بالا نمی اومد عرق سرد از تمام بدنم میریخت چه حال بدی وای وای توصیف کردنش ممکن نیست حالم یکم بهتر شد دوست داشتم گریه کنم اما انگار چشمه ی اشک هم خشکیده در شوک کابوس بودم که مادر این فرشته ی مهربون زمینی وارد اتاقم شد وای از کجا فهمیدی این موقع شب که به وجودت نیاز دارم؟ آروم آروم سمت پنجره ی اتاقم رفت پنجره ی نیمه باز رو بست در حالیکه می اومد تا روی من پتومو بندازه آروم میگفت نمیدونم با چه عقلی تو این سرما پنجره رو باز میذاره این دختر،منم گفتم: به نظرت این اعجوبه اصلا عقل داره؟گفت: هنوز بیداری؟ چرا نخوابیدی؟ چرا پنجره رو باز میذاری از پشت در اتاقت که رد میشیم باد سرد میاد سرما میخوری این کارا رو نکن مواظب باش...

-باشه قربونت برم دیگه تکرار نمیشه حالا برو بخواب

-مگه میذاری هر شب باید بیام بهت سر بزنم تو که به فکر خودت نیستی عادت کردم هر شب بیام پنجره رو ببندم روتو پتو بندازم ....

رفت ساعت رو نگاه کردم 2 بامداد مامان کاش نمیرفتی دلم میخواست تو بغلت گریه کنم بگم میترسم، نه دختر ترس یعنی چی؟ این کلمه ی مزخرف چیه؟ بنداز دور این فکرا رو...

میدونستم دیگه خوابم نمیبره بلند شدم وضو گرفتم نمیدونم نماز چه وقتی بود اما تنها راهیه که آروم میشم سجاده ام رو پهن کردم دو رکعت نماز خوندم دوباره رفتم پنجره رو باز کردم مامان منو ببخش اما دارم خفه میشم اینجا کمه دارم منفجر میشم سرمو کنار مهرم گذاشتم روی سجاده ام دراز کشیدم و غرق افکارم بودم به چی فکر میکردم؟ به خیلی چیزا اول اون خدای مهربونی که آغوشش تنها آغوشیه که همیشه باز و آرومم میکنه و کمکم میکنه همون خدایی که همیشه همه جا هست اما گاهی من اینقدر بد میشم و به اون فکر نمیکنم و ناراحتش میکنم ....

به صدای شلاق باد که روی تن یاس قشنگم میزنه یاس مهربونم دلم واست تنگ شده خیلی وقته زیر چتر قشنگت ننشستم و باهات درد دل نکردم وقتی همه ی درختای باغچه خشک میشن گلهای باغچه جز ساقه چیزی ندارن این چتر قشنگه توئه که هست و چندتا شاخه ی زرد و سبز واسه دل تنهای من میداره....

 

به صدای جاروی رفتگر که خاکروبه ها رو جمع میکنه و برگهای زرد و خشک رو از زیر پا جمع میکنه تا مبادا صبح که مردمی که به راحتی در بستر راحتشون به خواب رفتن برنجن از کثیفی جلوی خونه هاشون، اما رفتگر کاش خاکروبه های دلهای ما رو هم میشد جمع کنی تا صبح همه ی ما بدون هیچ نفرت و کینه ای بیدار شیم و به هم عشق بورزیم و دوباره عاشق باشیم عاشق همون عشق پاک و رویایی اول ....

فکر میکردم به دزدی که شاید فکر دزدی از 2 خانه آنطرف تر را دارد بیخود نقشه نکش تو از اینان نمیتوانی بدزدی اینان همه دزدان روز هستند و شاه دزد در روز سر امثال تو و بیچاره تر از تو را کلاه میگذارند و روز به روز دارا تر میشوند و تو بیچاره تر، و در شب و روز برای خانه هایشان دزدگیر میگذارند چون میدانند تو در فکر انتقام از آنهایی اما اگر توانستی وارد خانه هایشان شوی نقابهایشان را بدزد تا صبح هیچ نقابی بر صورت نداشته باشند ، تا صبح با نقابهایشان معصومانی نشوند که با لبخند دروغین نقابهاشان جیبت را خالی کنند و تو در شب سرگردان باشی.....

فکر میکردم به ماشین گشتی که در کوچه و خیابان میگذرد باز هم دیر آمدی قبل از آمدنت گرگی آمد و چشمان پاک و معصوم دخترکان یتیم و فقیر را درید و من از صدای زجه هایشان بدبختیشان را درک کردم و از صدای خنده های مستانه ی گرگ ها گناه را در شهر حس کردم و بیچاره دخترکان ساده لوح فکر نکردند گناه میکنند، فکر کردند این شغل شریفشان برای امرار معاش است، آری چون کسی نبود که بدون زندان کردنشان مهربانانه بگوید برای گذران زندگی راههای بهتری از اسارت در چنگ گرگها ی درنده هست... و تو آنان را به زندان میبری چون آواره اند پس تکلیف آنان که آنها را آواره کرده اند چیست؟ آنان که بعد از آواره کردن اینان با بوق ماشینهای براقشان روح و جسمشان را به تاراج میبرند چیست؟.......

فکر میکردم به تو..توئی که عشق اولی هنوز قلبم در سینه برای تو میتپد و اکنون با آرامش خوابیده ای و من همچنان نگران و تو راحت آرمیده ای و به یاد روزهای عاشقی....

و فکر میکنم به خدا خدایی که اول و آخر فقط او باقی است و من میروم تو میروی او میرود......................................................................................
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 9:55 PM  توسط سیما  | 

سلام

بنویسم؟ ننویسم؟ از چی؟ از کجا؟ از کی؟ برای چی؟ نمیدونم چی کار کنم؟ خواهر خوبم میگی نوشتن خوبه اما باید نوشته شاد باشه چشم فقط به خاطر تو تصمیم گرفتم شاد بنویسم اما به تو اونجا داره خوش میگذره من چی؟ چطوری شاد بنویسم؟ باشه باشه چشم میشه اینجا هم شاد بود میدونم دیگه شاد مینویسم اما من که عبید زاکانی نیستم طنز بنویسم گرچه طنز هم غمگینه مثل کمدی میمونه وقتی به عمق قضیه فکر کنی حتی باید گریه کنی اصلا نوشته ی شاد وجود نداره آدم وقتی دلگیره مینویسه اوج نوشته زمانی هست که غمگینه نمیدونم این نظر منه اما ناامید کننده نمینویسم کم کم یاد میگیرم درست بنویسم داشتم سیاوش قمیشی گوش می دادم این ترانه اش خیلی قشنگه خوشم اومد میخوام تو وبلاگم بنویسمش:

واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی    حالا پرپر میزنم تا، همیشه آسوده باشی

دیگه نه غروب پاییز،رو تن لخت خیابون      نه به یاد تو نوشتم زیر قطره های بارون

واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه      وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام میشینه

تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره     ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره

ولی من میمونم اینجا با دلی که دیگه تنگه    میدونم هرجا که باشم آسمون همین یه رنگه

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 9:23 PM  توسط سیما  | 

سمیه هم رفت.......

چه قدر از فرودگاه وقت بدرقه  بدم میاد همش غصه است بعد از سه ماه سمیه هم رفت سه ماه مثل یه چشم به هم زدن گذشت البته منم دیگه دارم میرم کلاسها شروع شده خیلی دیر هم دارم میرم اما نمیتونستم تا سمیه نرفته بود برم اما این دفعه مثل دفعه ی قبل خیلی گریه نکردم چون این بار مطمئن بودم تنها نیستی تابستون امسال از وقتی تو اومدی ایران خیلی خوب و قشنگ شد مثل سال قبل نبود وجود تو آرامشم بود خیلی مسائل پیش اومد اما وقتی تو کنارم بودی خیلی آروم بودم وجودت به من آرامش میده تو رفتی من موندم و یه آلبوم عکس و خاطره یه دنیای تنها دوتا چشمه ی اشک چه روزایی بود خیلی خیلی خوب بود با وجود تو و شوهرت همه چی عالی شده بود چقدر خندیدیم چقدر تفریح کردیم ....

تمام بد بودن تابستون سال قبل رو جبران کردی از 26فروردین که رفته بودی من فقط گریه میکردم و چه تابستون بدی داشتم اما خوشبختانه امسال عید نداشتم به جاش یه تابستون خوب داشتم و خدا رو شکر خیلی خوشحالم از اینکه از دست آدمهایی که خیلی به تو حسادت میکردن و کم هم نبودن راحت شدی از اینکه اونجا زندگی آروم و شادی داری خوشحالم اما چه حس بدیه وقتی داری از کشور خودت میری بگی: آخی راحت شدم دارم از دست خیلی هاتون راحت میشم من گریه کردم چون دلم تنگ میشه چون من هنوز باید خیلی حرفها و مسائل رو اینجا تحمل کنم اما به امید اون روزم که بیام پیش تو کنار هم اونجا شاد باشیم بدون حضور افراد بیکار و مزاحم اینجا اما امشب خیلی غمگین ام سعید هم امشب رفت بیچاره مامان و بابا فردا هم که من میرم من که نتونستم جلو اشکهامو بگیرم وقتی سعید از زیر آیینه و قرآن رد میشد دیگه نتونستم گریه کردم با همون لبخندی که همیشه رو لباش هست و هیچوقت محو نمیشه و امیدوارم که محو نشه گفت گریه نکن قول میدم مواظب خودم باشم راستش واسه سعید بیشتر گریه کردم خیلی واسم سخته داداشیم اونجا تنهاست خدایا کمکش کن دیگه باید خودش همه کاراشو انجام بده خیلی نگرانشم دوست نداشتم جلوش گریه کنم و ناراحتش کنم اما دست خودم نبود حتی الان هم دارم گریه میکنم نمیدونم چرا اینفدر واسش نگرانم ....

سمیه توفردا میرسی مطمئنم در اولین وقت سر به وبلاگم میزنی اما اون موقع من دیگه خونه نیستم ناراحت نشی یه وقت درسهام که شروع بشه خوبه خوب درس میخونم و به همه چی دوباره عادت میکنم .

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 11:24 PM  توسط سیما  |